باران عشق

hOmE |♥| E-maiL |♥| prOfilE |♥| dESigN


از دیروز هر چه می نوشتم 

عاشقانه بود 
از امروز 
هر چه بنویسم 
صادقانه است 
عاشقانه 
دوستت دارم

+ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲| 16:55|NARSIS|


باران را دوست دارم
چون رفتن را بلد نیست..!
.
.
.
فقط می آید..

+ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲| 16:54|NARSIS|


shirt pants shoes bag clutch bag snake skin printdress white pink dress pink lace shorts pretty wanted a simple v skirt
+ پنجشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۲| 17:8|NARSIS|


+ جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۲| 1:44|NARSIS|


+ جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۲| 1:44|NARSIS|


+ جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۲| 1:43|NARSIS|


روزی روزگاری یک مادرو پسری زندگی میکردند مادر نا بینا بود دوستان پسر او را بخاطر داشتن مادری نابینا مسخره میکردن و پسر ناراحت میشد روزی پسر به سن نوجوانی رسید و به مادر گفت من از تو بدم میاید دوستانم مرا بخاطر تومسخره میکنند سال ها گذشت وپسر به مردی جوانی تبدیل شد و به آرزوی خودیعنی درس خواندن و پیشرفت کردن رسید  ازدواج کردو بچه دار شد و مادر را فراموش کرد  بعد از جند سال به او خبر رسید مادرت فوت کردهبیا و وسیعت نامه ی او را بگیر   پسر رفت در وسیعت نامه ی او نوشته شده بود:پسرم متاسفم که این را میگویم ولی وقتی که تو به دنیا آمدی چشمانت مشکل داشت و من .............................. 


+ پنجشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۲| 23:38|NARSIS|


پادشاهی در زمستان به یکی ازنگهبانان گفت : سردت نیست؟
گفت : عادت دارم
گفت : می گویم برایت لباس گرم بیاورند و فراموش کرد .
صبح جنازه نگهبان را دیدند که روی دیوار نوشته بود :
به سرما عادت داشتم اما وعـده لباس گرمت مرا ویــران کرد….
 

+ پنجشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۲| 23:35|NARSIS|


مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه‏ های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت:...

من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد. پسر، کنجکاو ولی نا امید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من می دهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد.


سال ها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد. در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است.

+ سه شنبه پنجم آذر ۱۳۹۲| 21:38|NARSIS|


فهرست وقایع ماه محرم الحرام...


آقا سفره ی عشق و مستی یه وقت جمع نشه

یه قولی بــــده نوکــــــر تو خاطـــــر جمع بشه

ولی قسمتم اشـــک مـــاه محـــرم بشه

+ دوشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۲| 17:10|NARSIS|